فانتزی کثيف
شمع در شكاف ديوار سقاخانه تحليل مي رفت و افسون پاهاي آماسيده اش را بر زمين مي كوبيد تا زودتر بكشانندش به جايي خلوت بلكه جولان درد سركش شكمش را رام كند . دردي كه درست نه ساعت بعد سر كشيدن يك پاتيل دمكرده ي سياه رنگ مهري جون سراغش آمده بود با يك مهمان ناخوانده ي ديگر : اسهال .
شكش به گل گاو زبان بي اهميت مي نمود . معجون مهري جون عمل كرده بود و جانور ديگر بر دروازه هاي جهان مشت نمي كوبيد . اما اين شكم روش ؛ فقط اگر چند لحظه به ماهيچه ها و اعصابش امان داده بود ماده اوليه محصولات « پراتونا » در مكاني بهداشتي تر توليد مي شد . معجزه اي بود اين پراتونا : تنها شش بار مصرف ماسك يك ساعته اش كافي بود تا ضخامت هر كرگدني را بدل به لطافتي هلو وار كند!
|
مهري جون با حس قلقلكي بر سينه هاي خشكيده اش ’لنديد : راهشو بهت مي گم به شرط كه از اين چي چي لا ها برا منم بياره . اين صورتِ « پير كفتالي » ديگه لنگر معامله ي اي پير سگم نميشه , و اشاره ي چشم هاي قي كرده اش را حواله ي دو ستون خاكستري منخرين بيوك آغا كرده بود كه با چشمان افلاطون چوب كهور چرخان بر آتش را برانداز مي كرد . به حال پير سگ تفاوتي نداشت كه قرنها بود شهوتش را از سوراخ شبه فالوسش مي مكيد , با اين حال قول داده بود جنس افسون را پس از كسر يك چارك زرد زعفراني پيش موسيو « ولفگانگ » نقد كند . آدم خوش سانسي بود اين بازارياب پراتونا : با ياري چند اسكناس دلاري ! و برادران زحمتكش شهرداري به معدني غني از مواد اوليه در كنار مشتريان پر شمار اين جهان دست سوم دست يافته بود .
ياري پاها رسيد به تكيه گرگان و افسون كنار علم بيست و چند تيغه ي لميده بر ديوار زانو زد . بلندگوهاي سكوي وسط تكيه صدايي را منتشر مي كرد كه شايع بود حاصل حنجره ي پيوندي يك گرگ به حلقوم خواننده است و جمعيت به طمع اجابت همنوايی می کردند . گرگ بر ارتفاع زوزه مي كشيد و اندام افسون در تواتر تند شونده ضربها منقبض مي شد تا بيهوشي . حق داشتند ؛ آن بدن مچاله توهم اجابت را دامن زده بود . افسون بر موج دستها بالا و پايين مي رفت و لباسها يش به غنيمت كه تسليم به موقع ماهيچه ها به دادش رسيد و جمعيت را پس راند تا در فرصتي كه دستها و دستمالها مشغول سر و صورت بودند آرام بيرون بخزد .
بيرون بخزد و خودش را به مستراح پاركي برساند كه بر خشت رفتنش را انتظار مي كشيد . دقايقي بعد : بلع حريصانه ي كاسه اي بود كه ماده اوليه ي كرم زيبايي پراتونا را ملوث به دمكرده ي مهري جون همراه چاشني خون , پرورده با شبهاي گرسنگي افسون , ساعتي اوهام خوش بيوك آغا و آرزوي جواني مهري جون به هاضمه ي بزرگ شهر مي ريخت .
البته افسون زنده مي ماند تا باز جانوري ممنوع براي پراتونا بپروراند تا از گرسنگي نميرد تا موسيو ولفگانگ موفقترين بازارياب باشد تا چرخ اين چرخه ي ملال آور دست سوم همچنان بچرخد . ( پایان داستان )
توسط : ايليا |
| سایت پست الکترونیک |
|
نوشته شده توسط امیرمحمد اعتمادی در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 1:4 |
لینک ثابت |
|
حقیــقت
حقيقت آينه اي بود دردست هاي خداوند،
يك روزافتـاد وهـزارتكّه شد. هريك ازما
تكه اي را برداشت وخيـال كرد همۀ آينه
دردست اوست.
از افسانه هاي كهن ايراني
**********
و حقيقت آينه اي بود
در دستـان خــدا
كه روزي افتـــــــــاد
و هزار تكه شد
پس
هريك ازما تكه اي را برداشت
با اين خيـــال
كه تمامي آينه دردستان اوست
پس هركس
درآن نگريست
و خود را ديد
و گمان برد
خداست.
و مردي آمده
از دوردست زمان
با تكه اي از آينه در دستانش
در پي تكه هاي ديگر
امّـــا
آن تكه نيز افتـــاد
و هـزار تكه شد
پس
هر تكه اش را كسي برداشت
با اين خيــال
كه تمامي آينه همين است
كه در دستان اوست
پس هركس
در آن نگريست
و خود را ديد
و گمان برد
...........
توسط : غلامرضا |
| وب سایت پست الکترونیک |
نوشته شده توسط امیرمحمد اعتمادی در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 ساعت 1:46 |
لینک ثابت |
|
آسمان به این بزرگی زمین را آبی نکرد اما ان نقطه ی سفید توانست سفید کند
آسمان به این بزرگی زمین را سیاه کرد اما ان نقطه ی سفید نتوانست سفید کند
روز یعنی کوچک ها هم می توانند و شب سیاه.......
توسط : محمد محمدی |
| وب سایت پست الکترونیک |
نوشته شده توسط امیرمحمد اعتمادی در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 ساعت 1:43 |
لینک ثابت |